داستان کوتاه اراده پولادین

داستان کوتاه اراده پولادین

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.


پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و … چنین هم شد. بعد از خوب شدن یک فروشگاه اینترنتی ساخت که در ان ساعت مچی می فروخت و از گوگل هم استفاده می کرد تا فروشش بالا تر رود

او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».

پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید. اما اینبار فروشگاه اینترنتی او فروشش کم شده بود و مجبور به قرار دادن اس ام اس شد تا بتواند ضررها را جبران کند

با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.

سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!

Short stories steely determination

It was a small rural school by the old coal stove , warmed . Each boy was required to come to school very early days and the heater will turn up before the teacher and classmates , classroom warm . One day , when students enter the school grounds , the school saw the fire burns. Semiconscious body of his classmates that he was left Rmqy , and they immediately rushed to the hospital .

The boy with the burned and half-dead body was lying on the hospital bed , when suddenly she heard the doctor said, " your son is no hope of survival , such as fire more deeply, his body burned and destroyed ." But the boy did not die at all . She decided to trust in God and ask Him to apply their best to stay alive and survive ... it was time .

He truly lived and died in front of his astonished doctor to decide . When the risk of death was ruled from the top of his head , he heard the boy back to his doctor said, " faith is not to be used for legs , has had a lifetime limped to walk ."

Again the boy took his decision . He Lngyd not at all . He would go away, but unfortunately did not see any movement in his legs . Finally the day came when the boy was discharged from hospital . His little legs to rub her every day , but they did not feel any movement . However, the boy did not have any effect on the determination and remains firmly believed that one day will be able to walk
A sunny day in her wheelchair contract and get some fresh air brought into the yard . That day, a boy unlike like any previous occasion , was left in a wheelchair . He then took out his legs and while the player was on the grass starts to crawl . His gliding and gliding around Hyatshan drawn to the white wooden Nrdhhay was reached.

With all the trouble was, and took up his fence and went along the fence and finally took off. He would do it every day , so that his footsteps were seen around the house along Nrdhhay . She did not want anything but to restore life to his feet .

Finally , with God's will and determination Pvladynsh able to stand on his feet and with a little patience could move and walk and eventually run. She went back to school and the distance between home and school, for fun , running . Even at school he formed a team of two .

Years later , the boy who had no hope of survival , and the way she walked , the " Glen Ganyng·ham » Square Garden " Madison " broke the record for sprinting distance was a mile !

داستان کوتاه اراده پولادین